انگیزۀ من برای ترجمۀ کتاب «سؤالهای درست»
نخستینبار در کتاب «دوستی با خدا» نوشتۀ نیل دونالد والش که دوست خوبم، فرناز فرود آن را ترجمه کرده بود و من کار ویرایش آن را بر عهده داشتم، با این پرسش بنیادین زندگی رویارو شدم: «اکنون عشق چه میکند؟» و گمان کردم که مفهوم آن را دریافتهام. از آنجا که ذهن من مانند بسیاری از مردم عادت به پیچیده کردن مسایل و از این طریق انکار آنها را دارد، برداشت آن روز من از این پرسش چنین بود که ببینم آیا در گذرگاههای پر پیچ و خم زندگی و قرار گرفتن بر سر چندراههها، آنجا که انتخاب بسیار دشوار یا حتی ناممکن به چشم میآید، گزینشها و کردارم از عشق درونم مایه میگیرد یا نه؟ ترفندهای فریبکارانۀ ذهن بازیگر را بنگرید، یعنی این پرسش، مهمتر و مقدستر از آن است که در هر مسألۀ ساده و پیش پا افتادۀ روزانه به کار گرفته شود!
چنین بود که در عرصۀ گسترده و هر لحظۀ کار و زندگی، به کارگیری این معیار بس دشوار و گاه حتی گیجکننده و جانکاه به نظر میرسید. گویا در عمل باید مهربانی و دانایی عشق را نادیده میگرفتی، آن را دور میزدی یا با شرمندگی انتخابی متضاد با آن انجام میدادی. انگار این رهنمود در روزمرگی زندگی رنگ میباخت و به شعاری زیبا، اما ناکارا تبدیل میشد. آنگاه من همچون شاگردی گول و کودن در این گلوگاههای تنگ بنا بر عادت به سرزنش خود میپرداختم که به راستی اکنون عشق چه میکند؟ با این انتخاب تو چه بر سر عشق میآید؟ تو بی دست و پاتر از آن هستی که بتوانی با این شاهکلید، قفلهای بسته را بگشایی یا این کلید، کهنه و زنگاربسته است و دیگر نمیتوان دری را با آن گشود.
این سرکوبها و خودزنیها ادامه داشت تا این که خرد هستی عاشق، کتابی از دبی فورد را با نام «سؤالهای درست» پیش رویم قرار داد و مانند همیشه با مهر بیکران خود به من گفت که هیچ کدام از شاگردهای مدرسۀ زندگی، کمهوش و بیاستعداد نیستند تا نتوانند درسهای لازم را بیاموزند، هیچ دری به روی ما انسانها بسته نمیماند، اگر به راستی بخواهیم راه گشودن آن را بیابیم و هیچ کلیدی اگر راه چرخاندن آن را در قفل بدانیم، زنگار نمیبندد و بیکار نمیماند؛ چه رسد به شاهکلید عشق!
در این کتاب دریافتم میتوانم مسایل و مشکلات به ظاهر پیچیده و سخت زندگی را به بخشهای کوچک و ملموس تقسیم کنم، چنان که آن پرسش بنیادین «عشق اکنون چه میکند» را میتوانم به پرسشهای ساده و مطابق با نیاز روز تبدیل نمایم. چنین بود که ترفند و جادوی ذهن باطل شد! فهمیدم مسایل بزرگ جهان مسألۀ من نیست، بلکه پاسخ به این پرسشهای ساده مهمترین وظیفۀ من است. این که چه بخورم، چه بپوشم، چگونه محبتم را به نزدیکترین عزیزانم ابراز کنم، چگونه خودم را دوست داشته باشم، چه هنگام بخوابم، در چه مواقعی به چه کارهایی بپردازم و... اینها همه و همه مسایل جاری و ضروری زندگی من هستند که مهمترین کار من در این کرۀ خاکی، یافتن پاسخ درست آنهاست. تقسیم آن پرسش مهم به این سؤالهای سادهتر همان چرخش نرم کلید در قفلهای به ظاهر ناگشودنی بود!
دبی فورد به یاری خرد حاصل از تجارب عملی خود در بیش از بیست سال کار معنوی با انسانهای گوناگون در سراسر دنیا و درک مشکلات رایج زندگی آنها به سادگی در این کتاب به ما یادآوری میکند که مهمترین و شاید یگانه کاری که برای آن به این جهان آمدهایم، رسیدگی به مسایل بیشمار هر روز زندگی خودمان است و هیچ کاری مهمتر از این نیست. سرسری نگذشتن از این موانع انبوه و ریز و درشت است که گوهر بیهمتای جان ما را جلا میدهد، لایۀ سختی را که دور خود تنیدهایم، میدرد و نرمی مدارا با خود، دیگران و روان شدن در هستی جاری را به ما میآموزد.
«سؤالهای درست» در بزنگاههای انتخاب میتوانند در کوتاهترین زمان به یاری شما بشتابند تا در انکار، تردید و گریزگاههای دیرین و عادتی هر روز زندگی خود دست و پا نزنید و با دیدگانی مشتاق، بهترین را برای خود انتخاب کنید. تا از لاک تنبلی، سرزنش خود و مقصر شمردن دیگران بیرون بخزید و با سرزندگی با زمزمۀ جویبار زندگی همنوا شوید. تا از حل کردن مشکلات زندگی خود لذت ببرید و چون دانشآموزی کوشا مشتاق و چشم به راه حل مسألۀ بعدی باشید و خردمندانه دریابید که آنگاه مسایل زندگی شما به پایان میرسند که دیگر درسی برای آموختن باقی نمانده و کار شما در این سرا به پایان رسیده باشد.
«سؤالهای درست» را با دلی پرشور ترجمه کردم، چون به ما نشان میدهند که همۀ پاسخها پیشاپیش با گوناگونی بسیار و شگفتآوری در گنجینۀ درونی وجود ما قرار داده شدهاند، اما بازی ما انسانها این است که بهتزده بیرون را میکاویم و به هر سختی تن درمیدهیم و بارها ناامید میشویم تا سرانجام به یاد بیاوریم که این گنج در درون ماست. بازی این است که بفهمیم پاسخ سؤالها را در کدام نهانگاههای وجود خود پنهان کردهایم و با یافتن هر یک شادیکنان همانند کودکان، جست و خیز کنیم و کف بزنیم: «یافتم! معمای بعدی را بگو.» |